خرید بک لینک
خیلی وقت هاآدمهای کوچه و خیابان رو نگاه می کنمبه خودم میگمتوی مغز اینها چه میگذره ؟کسی رو دوست دارن ؟کسی دوستشون داره ؟چه رویاهایی دارن ؟چقدر به رویاهاشون نزدیکن ؟عشق ورزيدن بلدن ؟خوشحال هسنن ؟گل رو ، حيونا رو مي فهمن ؟با بچه های میتونن به راحتی بازی کنن ؟اصلا بلدن بخندن ؟گاهی گریه میکنن ؟شجاع هستن

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 12:30

دوستي داشتم به اسم رسول پدر نداشت البته بعدها فهميدم که پدر داشت ولي چون مادرش و رسول نوزاد را گذاشته و رفته بود به رسول گفته بودند پدرت مرده است .بهار که ميشد حزن رسول را نمي توانستم ناديده بگيرم .شهرک ما در دشتي منتهي به دامنه کوه بود عصرهاي بهار بيشتر اهالي محل در دشت زير انداز مي انداختند و دور

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 12:30

من خيلي سيب زميني دوست دارم نه براي اينکه خوشمزه است ، نه براي اينکه خوب سيرم ميکند ، نه براي اينکه مي شود غذاهاي مختلفي با آن پخت ، فقط به يک دليل و آن اين است که روزهاي و شبهاي زيادي در سالهاي جنگ قوت ما بود قوت لذت بخش ،خوشمزه ، سيرکننده و در انواع طبخمادرم هر بار سيب زمين درست مي کرد داستاني هم

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 12:30

باران که مي باريدميرفت پشت پنجره و نگاه ميکرد به حياطانگار خط به خط ، داستان دانه هاي ريز و درشت باران مي خواند و رازشان را مي دانستمامان باران را دوست داشتيک چيز اين باران در زندگي ما خيلي جالب بودهر بار که مي باريد مامان را جذب مي کرديعني مشغول هر کاري که بود محو باران ميشديک بار شنيدم داشت زمزم

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 12:30

زياد با هم اينوراونور مي رفتيمهمراه خوبي براش بودمميل او به تنهايي بود و من اين را خوب مي دانستم و عميقا رعايت تمام تمايل او به تنهايي را ميکردميکي از قواعد جدي سفر با دايي اين بود که از او سوال نکني و من اصلا سوال نمي کردم اما راستش را بخواهيد هر بار که دايي گدازه هاي فهم و ادراکش را مثل کوهي آتش ف

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 12:30

هميشه اتفاقي هست که يکهو بيفتد و يکهو تو را در گير خودش بکندمرگ يکي از همين اتفاق هاي يکهويي استآن هم مرگي که اصلا انتظارش را نداريخبر بد ، خيلي تند و سريع منتشر ميشودخبر دادند يوسف بيمارستان استرفتم ديدم همه توي حياط بيمارستان جمع ند يکي گفت هوشياريش روي 3 است اين يعني خبري که دادند خيلي بيشتر از آ

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 12:30

مادربزرگم زن بي سوادي بود اما گاهي جنس حرفهايش مرا ياد داستانهايي مي انداخت که چند روز بعد از شنيندنشان مي شد تازه آنها را فهميد چيزي شبيه فلسفه نه در قالب چند و چون سنگين و دير فهمش که در جريان و در فهم همه ، البته حرف هاي سنگين و دير فهمي هم داشت گاهي ، حرف هايي که امروز بعد از دهها سال که ديگر ني

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 12:30

پشت خاکریز که سرمان را از گلوله ها می دزدیدیمسفیر یکی از تیرها را با سوت دنبال میکرد و ته سوتش را می چسباند به سوت شکاف هوا در تیری دیگر و صدای بم تر خمپاره و کوبیدن سخت توپ ها به زمینبعدها فهمیدیم رسول قبل از سربازی پیانو می زدیعنی در مجلس یادبودش مادرش عکسش را گذاشته بود روی پیانوالبته رسول پیانو

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 12:30

علاقه زيادي به ديدن برنامه هاي مستند و حيات وحش داشتماوايل انقلاب و در بهبوهه جنگ يا ميزديم توي کوچه و بازي و يا از کوچه که محروم بوديم پاي تلويزيون وقت مي گذرانديماغلب کانال هاي تلويزيوني را هم آخوندها تسخير کرده بودند يا نصيحت بود و سخنراني يا تحليل موضوعات سياسي و ديني و ...بهترين برنامه آن روزها

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 12:30

گاهي از دست فروش ها چيزهايي ميخريد و چيزهايي را که خريده بود ميداد به ديگرانميگفت اين دست فروش ها همونهايي هستند که شرف و غيرتشون اجازه نميده گدايي کننمادرم احساس قويي داشت او دست فروشها را انتخاب و از آنها خريد مي کرد نه اينکه چيزهايي را که آنها مي فروختند انتخاب کندمهرباني شکل هاي مختلفي داردگاهی

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 12:30

صفحه بندی